مقدمه

از روزگاران بسيار دور، رنگ ها همواره پيرامون بشر را احاطه كرده و وي را تحت نفوذ خود درآورده اند، و چندي بيش نيست كه ما قادر به توليد رنگ و بهره گیری از آنها شده ايم. تا پيش از قرن نوزده، فقط تعدادي رنگ و مواد رنگي شناخته شده بودند كه بيشتر آنها ريشه آلي داشتند. گران نيز بودند، به طوري كه بهره گیری از پارچه هاي رنگي و مواد تزئيني فقط در انحصار ثروتمندان بود. صدها هزار حلزون زندگي خود را از دست دادند تا امپراتور روم بتواند رداي بنفش خود را به تن كند، در حالي كه رعاياي او ناگزير بودند به پوشيدن پارچه هاي پنبه اي يا كتاني ساده، پوست يا پشم حيوانات بسنده كنند.

نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

فقط در 100 سال اخير بوده می باشد كه وضع ياد شده سرا پا دگرگون گردید : نخست، از تركيب آنيلين[1]، و بعدها، از طريق مشتقات قطران ذغال و اكسيدهاي متاليك، رنگ را به راحتي بدست آوردند. امروزه، هرچيزي را كه بشر مي سازد داراي رنگ می باشد. هزارها رنگ- از هر رنگ و نمائي كه قابل تصور باشد- به وجودآمده اند و تقريباً براي هر منظوري، رنگ خاصي فراهم می باشد. علاوه بر اين كه ما رنگ آبي آسماني، رنگ سرخ غروب آفتاب و رنگ سبز درختان و تمام رنگ هاي طبيعي را در اخيتار داريم، اشياء ساخته شده به وسيله بشر، چراغ هاي نئون، تصاوير نقاشي، كاغذ ديواري ها و تلويزيون رنگي نيز پيوسته ما را شيفته و مسحور خود مي سازند.

اين بهره گیری روز افزون از رنگ ها، همراه با رقابت فزاينده ميان توليد كنندگاني كه مشتاق افزايش فروش محصولات خود هستند، تحول زيادي را در زمينه روانشناسي رنگ پديد آورده می باشد، هرچند كه وقتي اين روانشناسي وارد صحنه بازاريابي مي گردد بسياري از پژوهش هاي آن در معرض آزمون و خطا قرار مي گيرد. مثلاً يك توليد كننده شكر مي داند كه نبايد محصول خود را در بسته سبز رنگ عرضه كند، درحالي كه زيبائي هاي يك شيشه دهن گشاد قهوه اي رنگ حاوي شكر مدت ها در قفسه مي ماند تا به فروش برسد. رنگ هاي طبيعت در ما تأثير گذارده اند، و اين آثار به گونه اي ژرف و اجتناب ناپذير در جان و روح ما جايگزين شده می باشد. معذالك در مورد چيزهايي كه خريداري مي كنيم، از آزادي انتخاب، بكار بردن دوست داشتني ها و غير دوست داشتني ها، سليقه ها و سنت هايمان، برخورداريم.

به خاطر همين ملاحظات می باشد كه يك توليد كننده بايد تحقيق نمايد تا مطمئن گردد كه ما خريداران، جنس او را بر كالاهاي مشابه ترجيح مي دهيم. اگر محصول او شكر باشد، در اين صورت او مي داند كه بايد شكر خود را در يك بسته آبي رنگ و يا حداقل داراي يك زمينه آبي عرضه كند و به هيچ وجه از رنگ سبز بهره گیری نكند. ولي به احتمال زياد دليل آن را نمي داند. دليلش اين می باشد كه احساس فيزيولوژي بشر در ارتباط با رنگ آّبي، «شيريني» می باشد. از سوي ديگر، رنگ سبز يك احساس‌ «گس» را در بشر پديد مي آورد. چه كسي خواستار شكر «گس» می باشد. شركت هواپيمائي كه مسافرانش حاضر نيستند با شركت هواپيمائي ديگري پرواز كنند، دليل آن شايد اين باشد كه هواپيماهاي شركت مزبور تاكنون سابقه سقوط نداشته اند، يا اين كه بهترين هواپيما را در اختيار دارد، يا مهمانداران زن آن بسيار مؤدب مي باشند، ولي شايد به اين خاطر نيز باشد كه آنها از خدمات يك مشاور شايسته رنگ بهره گیری كرده اند. در هواپيماهائي كه رنگ هاي بكار رفته براي تزئين داخلي ما بين به طرز صحيحي انتخاب شده اند، در اين صورت اضطراب ناشي از پرواز (حتي در ترسوترين مسافسران) تا حدودي كمتر شده و فشار عصبي كمتري را بر آنها وارد مي سازدو آنان را با حالت نسبتاً آرامتري به مقصدشان مي رساند.

درمورد يك نقاشي يا يك عكس رنگي بايد گفت كه اهيمت رواني رنگ معمولاً كمتر آشكار می باشد زيرا عوامل بيشمار ديگري نظير موضوع، تعادل شكل يا فرم، تعادل ميان رنگ ها، ميزان تحصيل و تخصص تماشاگر و درك زيبايي شناسي او دست اندر كارند. وقتي كه تأكيد بيشتر بر يك يا دورنگ باشد، گاهي اوقات خصايص شخصي نقاش تحت الشعاع قرار مي گيرد. براي مثال، بايداز وسواس گوگن[2] نسبت به رنگ زرد در آثار اواخر عمر او، نام برد. ولي به طرو كلي وقتي رنگ هاي متعدد براي خلق يك اثر بكار رفته اند، در اين صورت فقط داوري زيبائي شناسي می باشد كه تمام اثر را ارزيابي كرده و تعيين مي كند كه آيا ما آن اثر را دوست داريم يا نه، بجاي اين كه واكنش رواني ما نسبت به رنگ هاي خاصي را بسنجد.

در مورد رنگ هاي واحد، امكان دارد كه واكنش رواني ما بيشتر بروز كند، خصوصاً وقتي كه رنگ ها را از لحاظ ارتباط مستقيم آنها با نيازهاي رواني و روحي انتخاب كرده باشند، به آن سان كه در آزمايش لوشر انتخاب كرده اند. در اين مورد، ترجيح دادن فلان رنگ و دوست نداشتن به همان رنگ، به معناي يك امر قطعي بوده و نشانگر يك وضعيت موجود ذهني، يك معادل شديد، و يا هر دوي آنها مي باشد. براي پي بردن به چگونگي آن، چرا اين ارتباط عمومي می باشد و چرا مستقل از نژاد، جنسيت يا محيط اجتماعي هست، لازم می باشد كه نگاهي به تأثير ديرين رنگ هاي طبيعت در بشر بيفكنيم.

منشاء اهميت رنگ

زندگي بشر اوليه تحت تأثير دو عاملي قرار داشت كه خارج از كنترل او بودند. اين دو عامل عبارت بودند از روز و شب و تاريكي و روشنايي،. شب محيطي را پديد مي آورد كه فعاليت بشر را متوقف مي كرد و لذا بشر اوليه به غار خود پناه مي برد و خود را در پوست حيوانات مي پيچيد و به خواب مي رفت، و يا از درختي بالا مي رفت و در انتظار فرارسيدن روز مي ماند. روز موجب محيطي بود كه در آن كار و اقدام مقدور بود و لذا بشر اوليه دوباره دست به كار مي گردید تا توشه مواد غذائي خود را پر كند يا به جستجوي شكار بپردازد. شب، به همراه خود، بي حركتي، آرامش و كاهش عمومي سوخت و ساز فعاليت جسماني را به ارمغان مي آورد. اما روز، به همراه خود، امكان كار و اقدام و افزايش فعاليت جسماني را مي آورد و به بشر نيرو و هدف مي داد. رنگ هاي مرتبط با اين دو محيط، عبارتند از رنگ آبي متمايل به تيره آسمان شب و زرد روشن نور آفتاب.

لذا رنگ آبي متمايل به تيره رنگ آرامش و عدم فعاليت می باشد، در حالي كه رنگ زرد روشن رنگ اميد و فعاليت می باشد، در حالي كه رنگ زرد روشن رنگ اميد و فعاليت می باشد. زیرا اين رنگ ها نشانگر محيط هاي شب و روز هستند، از اين رو عواملي بشمار مي آيند كه بشر را در كنترل خود دارند بجاي اين كه عناصري باشند كه در كنترل بشر قرار گيرند. به اين جهت می باشد كه آنها را رنگ هاي غيرمستقل[3] توصيف مي كنند، يعني رنگ هايي كه مستقلاً در طبيعت تنظيم مي شوند. شب (رنگ آبي متمايل به تيره) بشر را ناگزير كرد كه از كار دست كشيده و استراحت نمايد. ولي روز (رنگ زرد روشن) به فعاليت ميدان اقدام داد، بي آن كه انجام فعاليت را الزامي مي سازد.

از نظر بشر اوليه، فعاليت آئيني بود كه به دو صورت ظاهر مي گردید : يا به شكار رفت و حمله مي كرد و يا اين كه شكار مي گردید و از خود در برابر حمله دفاع مي نمود. به عبارت ديگر، فعاليت هاي بشر يا در جهت پيروزي و بدست آوردن بود و يا در جهت دفاع از خود. عمليات مربوط به حمله يا پيروزي معمولاً با رنگ قرمز نشان داده مي گردد، در حالي كه رنگ سبز مظهر دفاع از خود بود.

زیرا اعمال بشر اوليه، اعم از حمله (رنگ قرمز) يا دفاع (رنگ سبز)، خداقل در كنترل او بودند، لذا اين عوامل و رنگ ها را «مستقل»[4] يا «خود- تنظيم كننده»[5] توضيف كرده اند. از سوي ديگر، حمله يك اقدام اكتسابي [كسب مال يا قدرت] بوده و فعل صادره از آن «فعاليت» بشمار مي آيد، ولي دفاع فقط محدود به خود شخص مي باشد و لذا يك اقدام «غيرفعال»[6] می باشد (صفر تنظر از اين موضع كه براي رام كردن يك ببر تيز دندان با كمك يك چماق، به چه مقدار اقدام نياز می باشد!)

فيزيولوژي رنگ

آزمايش هايي كه در آن افراد را واردار به تفكر درمورد جنبه رواني رنگ قرمز سير در زمان هايي با طول مدت مفتاوت كرده اند، نشان داده می باشد كه اين رنگ سيستم عصبي را تحريم مي كند، يعني فشار خون را بالا مي برد و تنفس و ضربان قلب را سريعتر مي كند. لذا رنگ قرمز از لحاظ تأثير كه بر سيستم عصبي و خصوصاً شاخه سپاتيك سيستم خودكار عصبي دارد، يك عامل محرك بشمار مي آيد. از سوي ديگر، آزمايش هاي مشابهي كه در مورد رنگ آبي سير صورت گرفته می باشد، نتايج معكوسي را بدست داده می باشد، يعني فشار خون پايين آمده و از سرعت تنفس و ضربان قلب كاسته شده می باشد. رنگ آبي مايل به تيره [سرمه اي] تأثيري آرام بخش دارد و اصولاً در شاخه پاراسمپاتيك سيستم عصبي خودكار اقدام مي كند.

شبكه هاي پيچيده اعصاب و رشته هاي عصبي را كه توسط آنها بدن بشر و تمام اندام هاي آن كنترل مي گردد، مي توان تحت دو عنوان اصلي گنجانيد كه عبارتند از : سيستم اعصاب مركزي و سيستم اعصاب خودكار.

سيستم اعصاب مركزي را مي توان، با دقت كافي، اندامي دانست كه وظايف فيزيكي و حسي[7] را در آستانه[8] آگاهي[9] و يا در بالاي آن به عهده دارد. از سوي ديگر، اصولاً وظايف سيستم اعصاب خودكار محدود به وظايفي می باشد كه در زير آستانه آگاهي صورت مي گيرد، و به همين دليل می باشد كه بايد بر يك مبناي مستقل و خودكار اقدام نمايد. ضربان قلب، بالا و پايين رفتن ريه ها، هضم غذا، همگي آنها در واقع اعمال پيچيده و غيرارادي بدن ما هستند كه در شمار وظايف سيستم عصبي خودكار قرار دارند.

سيستم اعصاب خودكار از دو شاخه مكمل يكديگر تشكيل شده می باشد كه در اساس در مخالفت با يكديگر اقدام مي كنند، يعني سيستم اعصاب سمپاتيك و سيستم اعصاب پاراسمپاتيك[10]. رشته هاي عصبي هر دو سيستم مزبور به هر يك از دستگاه هاي بدن ما مي رود كه جنبه خودكار دارند. مثلاً ضربان قلب بستگي به تعادل اين دو شخه از سيستم اعصاب خودكار دارد. معذالك براثر تأثيرات فيزيكي (نظير كار و کوشش) يا احساسي و عاطفي (نظير ترس، خشم و دلواپسي) سيستم اعصاب سمپاتيك بر پاراسمپاتيك غلبه مي كند و تعداد ضربان قلب را افزايش مي دهد. به گونه كلي در شراتيط اضطراب، فعاليت شديد يا ضرروت محض، سيستم اعصاب پاراسمپاتيك تحت الشعاع اعصاب سمپاتيك قرار مي گيرد. البته به محض اين كه حالت استرس [فشار روحي] برطرف گردید، سيستم اعصاب پاراسمپاتيك براي عادي كردن شرايط بدن کوشش مي كند. از اين رو، سيستم اعصاب مزبور در شرايط آرامشس خاطر، شاخه مهمي از سيستم اعصاب خودكار بشمار مي آيد.

حتي امروزه نيز اين مكانيسم كاملاً شناخته نشده می باشد كه چرا رنگ واقعاً «ديده مي گردد» و به عنوان رنگ شناخته مي گردد. وقتي اين پرسش ساده عنوان مي گردد كه «چگونه ما رنگ را مي بينيم؟» پاسخ هايي با عقايد مختلف بيان مي شوند، و حتي مواردي نيز هست كه اين ترديد به ما دست مي دهد كه پرسش مزبور خطاست و يا اين كه برفرض منطقي نادرستي استوار می باشد. با اين وصف ، به نظر مي رسد كه «نظريه تصاد[11]» هرينگ[12] فيزيولوژيست كاملاً با آن چیز که كه به راستي در بهره گیری از آزمايش رنگ نظاره مي گردد، انطباق دارد.

هرينگ اين عقيده را ابراز داشت كه «ارغوان بينائي[13]» (ماده اي می باشد در سلول هاي استوانه اي شبكيه چشم كه به رودوپسين[14] نيز معروف می باشد[15]) تحت تأثير رنگ هاي رون بي رنگ مي گردد ولي وقتي در معرض رنگ هاي تيره قرار مي گيرد و دوباره به حالت سابق بر مي گردد. بنابراين، رنگ روشن يك اثر كاتابوليك (شكننده) بر روي اين ماده دارد، در حالي كه رنگ تيره از يك تأثير آنابوليك (سازنده) برخوردار می باشد. بنابر عقيده هرينگ، رنگ سفيد ارغوان بينائي را در معرض كاتابوليسم[16] قرار داده و آن را مي شكند؛ از سوي ديگر، رنگ سياه موجب آناليسم[17] مي گردد و آن را به وضع عاديش باز مي گرداند. مشابه اين تأثيرات در رنگ هاي مختلف قرمز- سبز و زرد- آبي نظاره شده و منجر به يك «تأثير متضاد» گرديده می باشد كه تمام رنگ ها را در شرايط روشني يا تيره بودنشان شامل مي گردد.

معناي هشت رنگ

هريك از هشت رنگ با دقت انتخاب شده اند زيرا از از معناي خاص روحي و جسمي برخوردار مي باشند، كه اصطلاحاً «ساختار» رنگ ناميده مي گردد. اين معني يك اهميت عمومي داشته و در سراسر جهان براي پير و جوان، مرد و زن، تحصيل كرده و فاقد تحصيلات، متمدن و غيرمتمدن يكسان می باشد. در واقع تنها محدوديتي كه مي توان براي كاربرد عمومي آزمايش قايل گردید، عبارت می باشد از ضرورت تماس با شخص تحت آزمايش. چنانكه اين شخص قادر به درك آن چیز که كه از او خواسته مي گردد باشد و رديف هاي رنگ را ببيند (صرف نظر از اين كه كورنگ باشد يا نباشد) و رنگ ترجيحي خود را بيان كند، در اين صورت انجام آزمايش مزبور در مورد او عملي می باشد.

بسياري از افراد تمايل به مخالفت شديد با «آزمايش هاي رواني» و خصوصاً آزمايشاتي دارند كه مستلزم پاسخ دادن به پرسش هاي متعدد وقت گير ياي تنظيم كردن تعداد زيادي كارت می باشد. از لحاظ تجربه به دست اندركاران آزماي لوشر، اين مخالفت شديد به ندرت در مورد آزمايش مزبور نظاره می باشد زيرا انجام اين آزمايش از جاذبه و گيرائي برخوردار بوده، وقت كمي را مي گيرد، و به هر تقدير، كساني كه تحت اين آزمايش قرار مي گيرند با انتخاب رنگ ها «چيزي را از دست نمي دهند!» البته امكان زيادي هست كه عدم تمايل آنها ناشي از افشاگري واقعي اين آزمايش باشد.

در اين فصل، معنا و اهميت هر هشت رنگ به گونه مفصل بيان شده می باشد تا بهره گیری كننده از آن بتواند تفسيرهاي ارائه شده در جدول ها را كاملاً درك كند.

رنگ خاكستري

خاكستري در اين آزمايش، نه داراي رنگ می باشد، نه تيره می باشد و نه روشن، بلكه كاملاً آزاد هر محرك يا گرايش رواني مي باشد. خاكستري خنثي می باشد، نه ذهني[18] می باشد، نه عيني[19]، نه دروني می باشد و نه بروني[20]، نه اضطراب آفرين می باشد و نه آرام بخش. خاكستري فاقد حيطه و قلمرو بوده و فقط يك مرز می باشد؛ مرزي مانند «سرزمين هيچ كس[21]»، در حكم يك منقطه غيرنظامي تجزيه شده ميان مناطق متضاد دو طرف. خاكستري همچون ديوار برلن[22] و پرده آهنين[23] می باشد كه در هر سوي آن يك برداشت و ديدگاه متفاوت هست.

هر كس كه رنگ خاكستري را در وضعيت اول انتخاب كند، معنايش اين می باشد كه مي خواهد دور هرچيز ديواري بكشد و خود را غيرمتعهد و فاقد فعاليت بيروني نمايد، به طوري كه بتواند خود را در برابر هر نفوذ يا محرك خارجي حفظ كند. اين شخص گرايش به شركت در كارها نداشته و از طريق اعمال خود به خود و مصنوعي، از مشاركت در كارها خودداري مي نمايد. حتي در موردي كه به گونه كامل مشاركت دارد، فردي كه رنگ خاكستري را براي وضعيت اول انتخاب مي كند، وي واقعاً فقط با دستگاه كنترل از راه دور[24] در اين مشاركت شركت مي كند. به اين معني كه در گوشه اي مي ايستد و به خودش اجازه مي دهد كه حركاتي را انجام دهد ولي هیچگاه به خودش اجازه مشاركت نمي دهد. در اين وضعيت، خاكستري كاملاً جنبه رفتار جبراين دارد و تلاشي می باشد از طريق عدم مشاركت براي اصلاح شرايط ناشي از اضطراب كه در رنگ طرد شده (S) نشان داده مي گردد.

خاكستري كه داراي صفت ويژه عدم مشاركت يا «كاري به كار ديگران نداشتن» می باشد، داراي يك عنصر آشكار پنهانكاري می باشد. مثلاً هرجا كه خاكستري جزئي از يك گروه مركب از دو رنگ می باشد و در وضعيت اول قرار دارد، در اين صورت خواسته شخص تحت آزمايش در درجه اول عبارت می باشد از عدم مشاركت، و سپس در پي آن يك خواسته پذيرفته نشده و احتمالاً شناخته نشده اي مي آيد كه در رنگ دوم آن گروه نشان داده مي گردد.

از سوي ديگر، شخصي كه خاكستري را در وضعيت هشتم [آخرين وضعيت رديف رنگ ها] انتخاب مي كند، چنين شخصي مايل می باشد كه هرچيز را در پوشش اراده خود قرار دهد، (يعني عدم مشاركت را رد مي كند) و احساس مي كند كه از حق كاملي براي شركت كردن در هر چيزي كه در پيرامون او روي مي دهد، برخوردار می باشد، به نحوي كه ممكن می باشد ديگران او را فردي فضول، بسيار كنجكاو يا موي دماغ بدانند. اين شخص خنثي بودن رنگ خاكستري را خسته كننده يافته و آرامش بي روح آن را تا آخر رديف رنگ طرد مي كنند. از سوي ديگر، تمام رنگ هاي داراي تأثير پنهان كه اضطراب ها و محرك هاي متضادي را پديد مي آورند، توسط اين شخص ترجيح داده مي شوند زيرا به معناي درجه بيشتري از تجربه و علاقه هستند. لذا هر كس كه رنگ خاكستري را رد مي كند، با آمادگي خود را در برابر كارهاي محرك و اضطراب آور متعهد مي سازد و هيچ فرصتي را از دست نمي دهد. اين شخص مايل می باشد كه هر مانع احتمالي را كه فرا راه هدف او قرار دارد، از ميان بردارد و براي رسيدن به هدف خود آرام و قرار ندارد.

هر كس كه رنگ خاسكتري را در وضعيت دوم انتخاب مي كند، وضعيت در واقع دنياي خود را به دو بخش تقسيم كرده می باشد. يعني در يك سوي آن ، منقطه جبراني و مبالغه آميز قرار دارد كه توسط رنگ قرار گرفته و در وضعيت اول نشان داده مي گردد. در سوي ديگر اين دنيا، تمام امكانات بالقوه اي قرار دارند كه توسط رنگ قرار گرفته در وضعيت اول نشان داده مي گردد. در سوي ديگر اين دنيا، تمام امكانات بالقوه اي قرار دارند كه توسط رنگ هايي نشان داده شده اند كه وي به دليل اضطراب ناشي از مشاركت، آنها را رد كرده می باشد. رنگ قبل از خاكستر در وضعيت دوم، نشانگر تنها مكانيسمي می باشد كه از طريق آن، شخص مايل به كسب تجربه می باشد. در غيراين صورت، وي «منزوي»و بدور از دنياي پيرامونخوبش مي باشد. مقصود اين نيست كه وي الزاماً غيرفعال يا فاقد روحيه مشاركت نسبت به ديگران ظاهر مي گردد، بلكه بالعكس، ممكن می باشد كه بسيار فعال هم به نظر برسد، چرا كه رفتار جبراني شامل کوشش براي جبران كردن بيهودگي احساس دروني و ناتواني او در انجام فعاليت به عنوان نتيجه تجربه مستقيم می باشد.

1- Aniline

1- Paul Gaugin (1903-1848) نقاش معروف فرانسوي می باشد. وي از رنگ هاي خالص (تند) بهره گیری كرد، زيرا اين رنگ ها از قدرت برجستگي و بيان هنري بيشتري و بيان هنري بيشتري برخوردار بودند، و آنها را در فضاهاي مسطح بكار برد. گوگن به رنگ زرد علاقه خاصي داشت و دو تابلوي او به نام هاي «مسيح زرد» و «گل ،تاب گردان» بسيار معروف می باشد. با اين كه گوگن رد زمره نقاشان پس از دوره امپرسيونيست مي باشد، ولي برخي از ويژگي هاي سبك مزبور را در آثار خود حفظ كرده می باشد.

1- Heteronmous

1- Autonomous

2- Self-regulating

3- نويسنده در اينجا واژه غيرفعال (Passive) را در معناي خاصي به كار برده می باشد كه مترادف با «عدم تحرك» می باشد. واژه غيرفعال در اصطلاح روانشناسي به فردي گفته مي گردد كه در حالت آرامش و عدم فعاليت به سر مي برد و يا براي كنترل خوادث زندگي، كوششي از خود نشان نمي دهد.

1- منسوب به اعضاي حسي، داده هاي حسي يا مكانيسم هاي عصبي موجود در فرآيندهاي احساس

2- آستانه (Threshold) به معناي حدي می باشد كه افزايش آن سبب بروز اثر گردد (نظير تحريكي كه باعث ايجاد احساس مي گردد).

3- آگاهي و ادراك محض يم چيز، يك محرك يا يك فكر. گاهي اوقات معادل «ضمير آگاه» می باشد.

1- دستگاه عصبي وظيفه هدايت جريان عصبي از نقطه اي به نقطه ديگر بدن يا ارتباط موجود زنده با محيط خارج را به عهده دارد. در جانواران عالي (نظير بشر) دستگاه عصبي از دو بخش اصلي مراكز عصبي (محرو مغز- نخاع) و رشته هاي عصبي (اعصاب يا ضمايم ياخته عصبي) دستگاه اعصاب مركزي توده اي می باشد از ياخته هاي عصبي كه فعاليت هاي گوناگون را تنظيم مي كند و در داخل جمجمه و ستون مهره ها قرار دارد. اعصاب محرك از آنها منشاء مي گيرند و اعصاب حساس وارد آنها مي گردد.

دستگاه عصبي خودكار (نباتي) رشته هاي عصبي و گره هاي عصبي می باشد كه مراكز آن در مغز و مغيز تيره می باشد و غده ها، رنگ هاي خوني، اندام هاي گوارشي، قلب و ماهيچه هاي صاف را عصبي مي كند و اقدام غيرارادي بسياري از اندام ها را تنظيم مي نمايد. شاخه سمپاتيك دستگاه عصبي خودكار، بخشي از آن می باشد كه از ناحيه سينه اي و كمري مغز تيره منشاء مي گيرد. اين شاخه شامل رشته هاي عصبي و گره هاي عصبي می باشد و رگ هاي خوني، اندام هاي گوارشي و دروني و غدد را عصبي مي كند. شاخه پاراسمپاتيك از ناحيه جمجمه و مهره هاي خارجي مغز تيره منشأ مي گيرد و شامل رشته هاي عصبي وگره هاي عصبي می باشد. اقدام اين دستگاه بر خلاف شاخه سمپاتيك می باشد. مثلاً سبب كوچك شدن مردمك چشم مي گردد (در حالي كه اعصاب سمپاتيك آن را بزرگتر مي كند).

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

1- Contrast Theory

2- Percy Theodore Herring (1967-1872) فيزيولوژيست معروف انگليسياست. وي كنش هاي بازتابي را در حيوانات مورد مطالعه قرار داد و آزمايش هاي تنفس مصنوعي را روي سگ ها انجام داد.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

3- Visual Purple

4- Rhodopsin

5- رودوپسين (يا «راغوان شبكيه») رنگدانه قرمز مايه به بنفشي می باشد كه در قطعه خارجي سلول هاي استوانه اي شكل شبكيه يافت مي گردد.

6- كاتابوليسم (Catablism) هرگونه پديده تجزيه اي می باشد كه در درون سلول زنده انجام گرفته و موجب تبديل تركيبات ساده تر مي گردد. اين انرژي براي آنابوليسم و فعاليت هاي ديگر بدن لازم می باشد.

7- آنابوليسم (Anabolism) يا «متابوليسم سازنده» عبارت می باشد از پديده تبديل تركيبات ساده به تركيبات زنده، متشكل و سازمانيافته در موجودات زنده.

1- ذهني (Subjective) به حالتي گفته مي گردد كه شخص به جاي تكيه كردن بر دلايل و حقايق واقعي، بر افكار و اميال خود (ذهنيات) متكي می باشد.

2- عيني (objectve) به حالتي گفته مي گردد كه شخص بر واقعيات بيروني تكيه مي كند و ذهنيات خود را چندان به حساب نمي آورد.

3- تصریح به انگيزه ها و عوامل درون وجود شخص يا بيرون از آن مي باشد.

4 – سرزمين هيچ (no-man’s land) اصطلاتحي می باشد در زبان آلماني و به معناي امر يا چيزي می باشد كه با گرفتاري روبرو شده باشد (نظير شهر برلن كه به دو قسمت مختلف تقسيم شده و با مشكلات سياسي و حقوقي متعددي روبرو می باشد).

5- ديواري می باشد كه در سال 1961 «والتر اولبريخت» (صدر اعظم آلمان شرقي) آن را در فاصله دو برلن شرقي و غربي كشيد تا مانع فرار ساكنان قسمت شرقي به غربي گردد.

6- اصطلاحي می باشد كه «سروينستون چرچيل» آن را درمورد شوروي دوران استالين پس از جنگ جهاني دوم بكار برد، و مقصود بسته بودن مرزهاي شوروي بر روي جهان خارج می باشد.

دسته بندی : هنر

پاسخ دهید